تبليغاتX
نارنجی خانوم

نارنجی خانوم

دست و دلم

دست و دلم به نوشتن نمی ره نمی دونم چرا دیگه شور و شوقی ندارم برا نوشتن اینجا!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:10  توسط نارنجی  | 

...

امروز آزمون سندرم داون دادم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:6  توسط نارنجی  | 

دارن خونه می تکونم!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 13:53  توسط نارنجی  | 

امروز من

سردرد بد بد از ساعت 10 صبح تا ساعت 9 شب ولم نکرد که نکرد، با این اوضاع و احوالم نمی تونم قرص هم بخورم ، اسفند اومده دلم می خواد هر روز برم خیابون ول اینقدر بد حالم و بی انرژی که می مونم خونه و هی می گم باشه برا فردا، فردا هم روز خداست.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 0:2  توسط نارنجی  | 

نامه و باقی قضایا تا کنون

نامه درخواست عدم همکاری سال 91 رو یکم دادم، معاون جان که شوکه شدن، رئیس کپل هم که نبود امروز هم من آخر وقتی مرخصی گرفتم که رییس دوم از یه قاره دیگه زنگید و............. حالا باز استرس دارم!

وقتی نامه رو دادم حس زندانی رو داشتم که بهش عفو خورده و یه ماه دیگه آزاد میشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 19:41  توسط نارنجی  | 

...

سم طلا رو عوض کردیم! اینروزا استرس دارم چون می خوام نامه استعفا(در حقیقت اینکه از سال آینده دیگه قرارداد نمی بندم) رو تقدیم مدیرعامل جان کپل بکنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 10:26  توسط نارنجی  | 

از این زمستون سرد لعنت شده حوصله م سر رفته !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 19:28  توسط نارنجی  | 

In Answer to My Daughter :  Why Did You Bring Me Into Existence?
 
Because it was wartime
and I needed lovemaking
to taste a bit of peace.
 
Because I was over thirty
and I needed blooming
before becoming droopy.
 
Because divorce is a word
for men and women
not for mothers and children.
 
Because you can never say:
my ex-mother
even when you attend my funeral.
 
And nothing, nothing in this world
can separate a mother from her child
neither hate nor death.
 
And you hate me
because I brought you into existence
only for my fear of loneliness
 
And you'll never forgive me
until the day you bring a child into existence
unable to bear the burning ashes of

                                                         your dreams

فریده حسن زاده- مصطفوی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 13:33  توسط نارنجی  | 

ترازو

امشب رفتم ترازو خریدم ترسیدم با این ت ح ریم ها دیگه هیچ چی گیرم نیاد! آقا خانم چشمتون روز بد نبینه از چاق ترین حالتم در 16 سال گذشته 5 کیلو چاق تر شدم اونم در عرض کمتر از یکسال!!!!

برای نی نی نداشته هم لباس سر همی و یه جفت کفش خزدار که روی پنجه اش  شکل شیره (اینم ترسیدم می گم از الان تا جنسای بازار تموم نشده برای 5 سال آینده خرید کنم!!!)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 0:24  توسط نارنجی  | 

بیخواب، عصبی و ناراحتم بی دلیل و بی علت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:31  توسط نارنجی  |